تبليغاتX
زنبور دار ...... کلاریز

شنبه 28 آذر1388

رای دادن حسینی...

 

  قبل از مردن معاویه و همچنین بعد از مردن او در دوره

یزید ، چه در وقتی که امام در مدینه بود و چه در مکه و چه 

در بین راه و چه در کربلا  ، آنها از امام فقط یک امتیاز میخواستند

و اگر آن یک امتیاز را امام به آنها میداد نه تنها کاری به کارش نداشتند ،

 انعامها هم میکردندو امام هم همه آن رنجها را تحمل کرد و تن به

 شها دت خود و کسانش داد که همان یک امتیاز را ندهد.

آن یک امتیاز فروختن رای و عقیده بود. در آن زمان صندوق

 و انتخاباتی نبود ، بیعت بود. بیعت آن روز ، رای دادن امروز بود.

 پس امام اگر یک رای غیر وجدانی و غیر مشروع میداد شهید نمیشد.

 شهید شد که رای و عقیده خود را نفروخته باشد.

مطهری

***********************************

      امام  حسین بیشتر از آنکه تشنه آب باشد

                                         تشنه لبیک بود

                                           اما افسوس

              که به جای افکارش ، زخم های تنش را نشانمان دادند

                    و بزرگترین دردش را بی آبی معرفی کردند.

                                       

                                                       دکتر علی شریعتی

 

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل در 14:57 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 19 آبان1388

دور سر " هاله ی نوری " دارم

 

 

 

              Rasputin pt.jpg

 ............      

هیچ  دانشکــــده  بت  ساخت ؟  نساخت !

هیــچ  بر  خلق  خدا  تاخــت  ؟  نتاخت !

 دام  را  د ر بــــغـــــــل  دانـــه  ببیــــن

 بــرو  در  کعبــه   تو   بتخــانه   ببیـــن

 هــــر  زمــــانـــی  کـــه  پـیـمـبر آمـــد

 بـــت  بـــه  یـــک  شیوه ی   دیــگـرآمد

 نه  که  مشـــرک  ،  نه  که  کافر  بودند

 هــمــه  اصــحـاب  پــــیــمــبــر  بــودند

.............

.......

...

 نمی دونم  چی  شد که  هوس  کردم این مثنوی

رو  یه بار  دیگه اینجا تکرار  کنم .  اگه یادتون باشه

پارسال همین موقع ها بود که در  سه قسمت نوشتم .

البته یه مقدمه ای  هم داشت که بی  خیالش  شدم  .

 

"پیغمبر"

 

یه شب از چشمه ی شب نوشیدم

خواب آمد به تنم پوشیدم

 خواب دیدم که منوّر شده ام

 به شبی پیر و پیمبر شده ام

 دور  سر  هاله ی نوری دارم

 دست بیضا و زبوری دارم

 صاحب معجز و شق القمرم

 همه در حالت توپّ و تشرم

 به سر امّت خود داد زنم

 داد ها بر سر بیداد زنم

 ***

قبل آن چلّّه نشین بودم و بود 

 همه شب قامتم ازسر به سجود

 همه در حال عبادت بودم

 ترک معصیت و عادت بودم

 تا شبی آمده جبریل به غار

 که دمار از بت و بتخانه در آر

 لیک بتها نه گمان از چوب اند

 نشکن و خارجی و مرغوب اند

 نتوان با تبر و تیشه زد آن

 که به بمب اتمی هم نتوان

 فکر دیگر کن و تدبیر دگر

 فکر یک تیشه و شمشیر دگر

 ***

 دوره ام دوره ی آزادی بود

 دوهزار و صد میلادی بود

 کشور از بخت بدم ویران بود

 خوب حدسی بزنید...! ایران بود

 همه کار و کـَس من تهران بود

 خانه ام پشت بهارستان بود

 الغرض بعد که جبریل آمد

 یادم از قومم و فامیل آمد

 باز گفتم که من اکنون حالا

 رَوَم از جای بلندی بالا

 ایّهاالنّاس زنم جار زنم

 تیغ بر لشکر کفّار زنم

 رفتم از پلـّه ی برج میلاد

 نگهی کرده به برج آزاد

 گفتم ای قوم چرا سرمستید

 ز ِ چه رو در به خدایان بستید

 خودتان مکتب و دفتر آرید

 آیه و سوره ی دیگر آرید

 فیمنیست آمده گشته مامانیزم

 اگزیستانسیالیست و اومانیزم

 لیبرال و سکولار و چه و چه ...

 گیج در بند پُلار  و  چه  و چه ...

 کانت و نیچه و مارتین لوتر

ماکیّاول  و  بیکن  سارتر

 ز چه رفتید به دنبال هگل

 خودشان چون خرکی مانده به گل

 مقنعه رفته ز فرق سرتان

 چو فروید آمده پیغمبرتان

 روسری از سر زنها وا شد

 آنچه در پرده شده پیدا شد

 چهره ها ریمل و ماتیکی گشت

 خط ابرو به چه باریکی گشت

 دیده ام در ونک و تهرانسر

 دختری با صد و ده دوست پسر

 بامتان دیش و رسیور دارد

 مثل اینکه تنتان می خارد

 این چه وضع و چه بساط است مگر !

 دوره و نوبت ما آمده سر؟

 آمریکا که شده دزد جهان

 شده ایمان و شده قبله تان

 نیست در شان شما اُف دارد

 واقعا جای تاسف دارد !

 خوب شد شوروی از هم پاشید

 کمون یک وری از هم پاشید

 ورنه کارم سخت می شد به جهان

 امّتم بدبخت می شد به جهان

 ایّهاالنّاس شما بی خبرید

 باز در بتکده ها بی تبرید!

 به من این گوش کنید اهل بلاد

 به شما واجبه سالی یه جهاد!

 جنگ با مشرک و کافر بکنید

 کارشان را همه یکسر بکنید

 ****

 هر چه فریاد زدم کس نشنید

 مُعجزم را کسی انگار ندید

 همه مشغول هوای خودشان

 همه سرگرم خدای خودشان

 دل شکستند ز ِ من بی دینان

 عرش لرزید  ز ِ ننگ اینان

 باز رفتم به دل کوه خودم

 با غم و غصّه و اندوه خودم

 ***

 ناله کردم که خدا مردم تو

 غول بی شاخ و سُم و بی دُم تو

 همه در حالت فسق اند و فجور

 همه گنگ اند و کرند و همه کور

 عاشق حُجت و آیت نیستند

 نیستند " ذوب ولایت " نیستند

 حوصله جوش زد و آمده سر

 نتوانم  !  پدرم  آمده  در

 من که فولاد و از آهن نیستم

 این تو  و  مردم  تو  من نیستم !

 ***

 وحی آمد که نگفتم تو برو

 باز بازی کن و در نقش  زورو

 به خشونت نتوان بت بشکست

 تبر و تیشه که خیلی  د ِ مُده است

 از چه با خلق تو درگیر شدی

 تو چرا  این همه  جو گیر شدی ؟

 از چه اظهار تاسّف کردی ؟

از چه با توده تصادف کردی ؟

 چه کسی گفت برو داد بزن ؟

 به سر نیچه تو فریاد بزن ؟

 چه کسی گفت فروید منحرف است؟

 نه چنین !  او ز ِ گنه منصرف است

 حرف او خوب نمی فهمیدند

 حرف مطلوب نمی فهمیدند

 علم یک عالمه اختر دارد

 فکر و یک ایده ی بهتر دارد

 چه کســی گفت  که تو  قــهــر  کنــی؟

 بــه  دل خــویشتــن ایـــن  زهـر کنی ؟

 تــو چــه  کارت بـه سر و موی زنان؟

 تــو چه  کارت  به  چنین  و  به  چنان؟

 گــیــر  بــر  دخــتــرکــان   دادی  تــو؟

 تــو  مــگــر  گــشــتــی  ارشـــادی  تو؟

 این زمان  بت  هُبل  و لات کـــه نیست

 هیچ  کس  نزد  رُخَش  مات  که نیست

 ایــن  زمــان  بــت  شده  تفسیــر  غلط

 شــده  بــت  اکــبــر  و تـکـبـیـرغـلــط

 شده   ایمان  که   به   آن  خون  ریزند

 خـون  خود  کــرخه  و  جیحون ریزند

 شده  بت  " حقّ ام  و  هستی  تو خطا"

 شــده   بت   تافــتــه ام  از تــو  جـــد ا

 بـــت به  دانشــــکده  پــیـــدا  نـــشـــود

 شده   بــیــمار  ،  بـــت   امـــا  نــشــود

 هــیـچ   گالیله   خطا   کرد ؟   نکــرد !

 جنــگ  بــا  خــلق  خدا  کرد ؟   نکرد !

 هیچ  دانشکــــده  بت  ساخت ؟  نساخت !

 هیــچ  بر  خلق  خدا  تاخــت  ؟  نتاخت !

 دام  را  د ر بــــغـــــــل  دانـــه  ببیــــن

 بــرو  در  کعبــه   تو   بتخــانه   ببیـــن

 هــــر  زمــــانـــی  کـــه  پـیـمـبر آمـــد

 بـــت  بـــه  یـــک  شیوه ی   دیــگـرآمد

 نه  که  مشـــرک  ،  نه  که  کافر  بودند

 هــمــه  اصــحـاب  پــــیــمــبــر  بــودند

 بــه  هــم   آن  بـــی خــبــران جـنگیدند

 بـــا  خــدایــی  کــه  نــمــی فـهـمـیـدنـد

 هــمــه گــفــتــنـد خـدا بـا مـا هـســـــت

 "بــت بود آنچه در این غــوغا هست"!

 این  همه  جنگ  ، حسابی  که  نبود

 جنگ ، جز  جنگ  صلیبی  که  نبود

 ادّعــاشــان  همه  این  بوده  که  ما

 هــمــه هــستیـــم پســر خــالـه خــدا

 هـــمــه بــر لاف خـــدایـی بـودنـــد

 ولــی  اســبــاب  جــدایــی  بــودنـد

 ـــــــــــــــ

برو  این  بار  تو  با  دیپــلــمــاســی

 کــه  در ایـن راه  بــه  جایی  برسی

 بــرو  ایــن بــا ر ،  ولــی  داد  نـزن

 خـــواهشــا ََ ایــن هــمــه فـریـاد نزن

 تــو بگــو دعــوت ما زوری نیســت

 این بهشتی است  که مجبوری نیست

 

     "من الله توفیق"

  قربان همه ی شما

  ((اسماعیل))

نوشته شده توسط اسماعیل در 18:10 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 19 مهر1388

کسی جا نماند... !

                                    

از مناظره ها تا کنون اتفاقات زیادی رخ داد که بخشهایی از مردم را دچار سردرگمی ، یاس و درد نمود . هر چند جای کبودی باتومهای برادران محو ، ولی داغ "ندا" و خونهای ریخته ی دیگر به زمان احتیاج دارد که سرد شود . سردر گمی و یاسی که بوجود آمد گویا با رشد طفل نو پای جنبش سبز کم کم زایل می شود به دلایل زیادی که بخشی از این دلایل به بد کاری و کم کاری اصلاح طلبان در سالهای اخیر بر می گردد مردم هنوز به آن اطمینان و آگاهی لازم نرسیده بودند که بتوانند نسبت به حجم مشارکت و هزینه هایی که پرداخته بودند در این چند ماه نتایج مطلوب بگیرند . اما خوشبختانه خرد جمعی به سرعت به شکوفایی و تکامل خود می رسد نمونه هایی از این رشد و شکوفایی در سکوت فعال مردم و فراز های روشنی از بیانیه های موسوی به روشنی قابل لمس است . تند رو ها متوجه می شوند قرار نیست انقلابی صورت بگیرد که بخواهند ان را با شعارهای تند و بی اتیکت به پیروزی برسانند .جناح مقابل هم فهمیده تنها فایده  خشونت انزوا در خارج از مرز ها و  تولید موج نفرت  در مردم است .  آری اصلاحات با درگیری و حرکت های تند امکان پذیر نیست . در هسته های خود جوش ، مردم به جای عمل زدگی مفرط ، نیاز به آرامش و باز سازی خود از طریق مطالعه و بررسی بیشتر دارند خرد جمعی که کم کم خود را نشان می دهدمردم را نسبت به انچه که می خو اهند هوشیار تر و آگاه تر می کند . حرکت های شبکه ی اجتماعی هماهنگ تر ، ثمر بخش تر و کم هزینه تر خواهند شد . در ک این مطلب که "راه سبز" را باید زندگی کرد در اذهان و دل مردم روشن تر می شود  مردم می خواهند به نقطه ای برسند که به گفته ا ی کسی مجبور نباشد برای بیان عقیده ی خود جانش را بدهد تجربه ی سی سال قبل تکرار نمی شود و مردم یک اشتباه را دو بار تکرار نمی کنند . مردم می فهمند تشکیل حزب و دسته و سازمان برای رسیدن به آرمانها و ارزشهای مقدس کاری بیهوده است . ما به همان شبکه های خود جوش و فعال اجتماعی نیاز داریم . شبکه هایی که نه می توان انها را منحل کرد و نه می توان پیام شان را سانسور نمود . این فرایند سرعت انقلاب را ندارد ولی نتایجش ماندگارتر و هزینه هایش کمتر است . به نقطه ای می رسیم که می فهمیم شاید از همان اول هم " دشمن " ی وجود نداشته ، دشمن اصلی ما جهل ما بی صداقتی هایمان بوده . بنابراین رفتارمان هم نباید به گونه ای باشد که برادران و دوستان ترسیده ی ما گمان ببرند که با دشمن روبرو هستند . نگران نباشیم در خانه دعوایی شده ، شیشه ای شکسته و خونی از چهره ی معصومی ریخته . تمام اینها قابل جبران است فقط جلوی ضرر وزیان بیشتر را بگیریم ، مراقب باشیم خونهای مقدس ریخته شده ما را به دوزخ انتقام و تلافی نکشاند بلکه این خونها باید ما را به اندیشه ی روشنی برساند که تا  بار دیگر به "مرده باد و زنده باد " نیافتیم و با با شعار "مرگ بر .... " مرگ را به دنبال خود نکشانیم  . به روشنی می توان دید که اگر خدای نا خواسته آن شعارها ی تند و آن حرکت های کور به ثمر می داد ،دیکتاتوری دیگری به ظهور می رسید . سر انجام هر انقلابی بهتر از چیزی نخواهد بود که در " مزرعه ی حیوانات " جورج اورل رخ داد . یادمان باشد هر انقلابی اول بچه های خود را می خورد و به راستی کدام انقلابی را سراغ دارید که قبل از آگاهی خلق خویش به پیروزی برسد و برای تداوم حیات خویش به دیکتاتوری دیگری دست نزند ؟

دوست دارم حسن ختام این نوشته را به جمله ی معروف و زیبای

 پیامبر خودمان زرتشت اشاره کنم

که :

" برای جنگ با تاریکی شمشیر نکش ، چراغی روشن کن "

 

داستان زیر شاید بی ربط به موضوع نباشد

در هر صورت خواندنش آموزنده و خالی از لطف نخواهد بود.

 

- کسی  جا نماند ...

 

جمله ی انسان به یک کشتی مسافر گشته اند

آن طرف شهری پر از شادی و لذت رشته اند

بحر پر موج و تلاطم گشته ژرف و پر بلا

راه بس دور و دراز و این سخن بی انتها

آمده نامه از ان شهر قشنگ و پر ز نور

پس بیایید ای مهان از شهر خود بر این سرور

دست یکدیگر بگیرید و در این دریا شوید

مجتمع آیید و یک هم از شما کم نا شوید

شرط آن این باشد و جز این نباشد ای کبار

گرد هم آیید چون زنبور بر این شاخسار

زشت و زیبا امی و عالم فقیر و مالدار

عابد و زاهد ، گنه کارا ن ، پیاده ، هم سوار

سالم و معلول و بیمار و فلیج و کور و کر

طفل و کودک ، پیر و کوچک ، یا مونث یا که نر

زورمند و پهلوان ، نام آور و شاه و وزیر

هم ضعیف و هم خسیس و هم گدا ، نو کیسه ، سیر

جملگی مسول و یکدیگر مراقب در سفر

تا که پایان گیرد این راه پر از خوف و خطر

هان کسی جا می نمانداز شما زین راه دور

گر چه در کشتی بود دیوانه و بیمار و کور

گر چه دشمن باشد او با او مدارایی کنید

با ضعیفان هم مروت یا که یارایی کنی

***

ما از آن شهریم و آن کشتی زمین ، دریا ، زمان

شهر موعود آخرت ، آن نامه آن پیغمبران

دشمن آن جهل و خطر ، شیطان ما هم ترس و بیم

ما " اعوذ " بر لب از بیم و جهالت ، و آن رجیم

با مروت با وفا ، بخشایش و عشق و سرور

همره خود کرده آن دیوانه و بیمار و کور .....

 

 

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل در 19:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه 4 مهر1388

غزل

 

 

 

 نمی دونم چرا یهو توی پست قبل زدم به عالم سیاست . 

بعد از اون مطلب خشک و خشن سیاسی اینم

یه عاشقانه که چند سال پیش گفته بودم

 

 

غــــــــــــــزل

 

تو که آن شاپرک را می شناسی 

 تو که نان و نمک را می شناسی

دل سنگی دلم را چاک داده

 عزیزم این ترک را می شناسی ؟

***

 دل سنگی دلم را چاک داده

 ز چشمانش مرا امساک داده

 چرا در پرده می گویم ؟  بگو یم...

دو دستم یار آب پاک داده

***

چرا در پرده می گویم بگویم

سلیس و ساده می گویم ، بگویم

از آن جامی که چشمانش سحر داد

به من آن باده می گویم ، بگویم

***

از آن جامی که چشمانش سحر داد

خبر از راه دور و پر خطر داد

نگهدارت خدا باشد که او گفت

خبر از آخرین سیر و سفر داد

***

نگهدارت خدا باشد که او گفت

چو گیسو این سخن را مو به مو گفت

بگویم یا نگویم ؟ شرم دارم...

بغل وا کرد و عریان  روبرو   گفت

***

بگویم یا نگویم شرم دارم

که از این گفتگو آزرم دارم

هوس می بارد امشب از لب امشب

در آغوشش گناهی گرم دارم !

***

هوس می بارد  امشب از لب امشب

 به او گفتم سخن را  پر تب امشب:

 چو چشمت فی البداهه یک غزل ساخت

  ببوسم من  ز  تو  آن غبغب امشب

***

غزل از مژده ی آن قاصدک گفت

ز بال شیشه ی آن  شاپرک گفت

چو مه در بسترم رقصان و غلطان

غزل از غبغب و از غلغلک گفت

***

بر آورد آن غزل  آن مطلب  من

شکر ریزان غزل زد بر لب من

بغل  وا  کرد و آن شیرین ادا  گفت :

خودت گفتی ببوسی غبغب من !

***

چه می گویی ؟  که من بر کار ماندم

 به  کار  غبغب  دلدار  ماندم

 چه می گویی  اگر گویم که تا صبح

در آغوش  غزل  بیدار  ماندم

 

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل در 17:22 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 9 شهریور1388

انقلاب مخملی

 

 

به نام خوبی ،

زیبایی ،

دانایی

 http://freegreeniran.wordpress.com/2009/08/04/ax_12_morda/

 

 

می تونیم روی موج سبز سوار شیم یا اینکه زیر علم یه نامزد دیگه

سینه بزنیم . ولی هیچ کدوم از اینها دلیل نمی شه زندگی رو زیر 

سوال برده  و  به جون هم بیافتیم ، به جون اونایی که تا دیروز 

 میتونستیم با ها شون قدم بزنیم  و سرخوشانه بخندینم .

 چرا برای دو نفر که می خوان رئیس جمهور بشن ،

 ما باید هزینه هاشو بدیم ؟

 

 

خواهش می کنم این پست

رو حتما بخونید و نظر بدین

 

 

با اینکه بیشتر از دوازده سال نداشتم خوب یادم میاد . دوران قبل از انقلاب رو می گم یکی از شعارهایی که میدادیم این بود " برادر ارتشی ـــ چرا برادر کشی "؟یادم میاد خود آقا هم هیچ وقت به جنگ مسلحانه علیه رژیم شاه مایل نبودند همیشه تلاش می کردند بدون کمترین هزینه انقلاب به ثمر برسه . ایشان از همون اولش با گروههای چپ مشکل داشتند . ممکنه یکی از دلایلش هم این بوده که این سازمانها علیه رژیم ، به مشی نظامی رسیده بودند . اتفاقا انتخاب درست هم انتخابی بود که آقا داشتند ، چون اگه جنگی اتفاق می افتاد یه جنگ داخلی بود و تلفات هر دو طرف ، تلفاتی بود که مردم باید مصیبتش رو می کشیدند . شاید بعضی ها فکر کنن انقلاب مخملی توی همین چند سال مد شده و مبتکرش آمریکا بوده ( توی کشورهای آسیای میانه ) ولی اگه خوب به تاریخ انقلاب خودمون نگاه کنیم میبینیم که آقای خمینی اولین کسی بود که سعی کرد در ایران یه انقلاب نرم یا مخملی راه بندازن . حتا پا را فراتر می گذاشت   خمینی قبل از تبعید  به شاه  می گفت اگر می خواهی شاه مملکت باشی باش ولی دست کم به قانون اساسی عمل کن . یکی از تحلیلهای دوست و دشمن نیز بعد از انقلاب این بود که انقلاب ما با کمترین تلفات به پیروزی رسید و دوستان این مسئله رو با افتخار بیان می کردند . اشتباه از آنجایی شروع شد که دادگاههای بعد از انقلاب شروع به اعدام دست اندر کاران رژیم شاه نمودند . خیلی از افراد مستحق اعدام نبودند در حقیقت هیچ کدام از آنها نباید اعدام می شدند زیرا در زمان خودشان مامور دولت و حقوق بگیر بودند .شیرینی پیروزی همراه شد با انتقام و اعدام و از همان ابتدا خیلی از مردم به واسطه ی این اعدامها از انقلاب ریزش کردند با ورود آقای خلخالی و کشتار بی رویه در حوزه های مختلف تخم تفرقه و انتقام بیشتر پاشیده شد . شاید بتوان گفت اگر آن اعدامها و سرکوبها یی که تا سال شصت و حتا شصت و هفت ادامه داشت، نبود و با دست اندرکاران رژیم قبل و گروهها به این شدت برخورد نمی شد و با مهر ورزی ! جلو می رفتیم اکنون نظام با کابوسی به نام براندازی روبرو نبود . چه اشکالی داشت که از لشکر پیروز اسلام هنگام فتح مکه الگو می گرفتیم که خانه ی  ابوسفیان را خانه ی امن خواندند  .     ابو سفیان ! یعنی دشمن شماره یک اسلام و کسی که آن همه در حق مسلمانان ستم کرده بود . از همان ابتدا دشمن تراشی شد و از همان ابتدا چه در روابط بین الملل و چه در عرصه ی داخلی بروی مخالفان و معاندان تیغ کشیدیم . سال پنجاه و هفت شاید کسی تصورش را هم نمی کرد روزی برسد که با همین شعار استاندارد الله و اکبر گروه بزرگی از مردم بالای پشت بامها نظامی را به مخاطره بیاندازند که خود آن را بر سر کار آورده بودند . در تهران شاهد صحنه هایی بودم که نسخه ی بدل صحنه های انقلاب پنجاه و هفت بود .     

چرا باید اینطور می شد ؟؟؟

 از قدیم گفته اند از هر دست که بدهی از همان دست هم خواهی گرفت . اکنون سوال من از مردم این است : آیا وقت آن نرسیده  که بفهمیم کجا اشتباه کردیم که آنرا دوباره تکرار نکنیم ؟ آیا وقت آن نرسیده که مردم اشتباه  سی  و یک سال قبل را تکرار نکنند ؟ نباید یک  " خون بس " اتفاق بیافتد ؟ چرا برخی فکر می کنند باید انقلاب کنیم ؟ یعنی دوباره همان تخریبها و همان کشتارها ، همان تظاهراتها و اعتصابها و کارهای آنچنانی !  رییس جمهوری که تحت هر شرایطی از صندوقها بیرون آمد در هر صورت موافقان خود را دارد آیا یک جنگ داخلی ضرر و زیانش کمتر از تحمل یک رییس جمهور است ؟   چرا باید دو نامزد ریاست جمهوری بتوانند خواسته و نا خواسته تا این حد بین مردم  تفرقه بیاندازند   تا جایی که این اختلافها بین زن و شوهرها هم رسوخ کند . این ابلهانه نیست  ؟؟؟ من نه با موسوی کار دارم نه با احمدی نژاد  فقط می بینم که از هر دو گروه دوستانی دارم  که از جان دوستشان دارم. البته رای من با موسوی بوده و شاید هم هیچ وقت نتوانم با تفکر و  روش احمدی نژادی کنار بیایم ولی  دوستانی دارم که به احمدی نژاد رای دادند و من حاضرم جانم را بدهم  ولی خاری به پای این دوستان نرود . دوستان ! دوره ی انقلاب و شعار گذشته  و ما از جای دیگری است که گزیده می شویم  . از آنجا که هنوز بعد از سی و یک سال بیسوادی و کم سوادی ریشه کن نشده  و   متوسط مطالعه ی هر ایرانی شاید به چند دقیقه هم در ماه نرسد . از آنجا که متوسط کار مفید کارمندان در ادارات  به نصف هم نمی رسد ، از آنجا که هنوز فاسد ترین اخلاق  ادارای یعنی پارتی بازی به یک عرف تبدیل شده ، از آنجا که بدترین الگوی مصرف را در جهان داریم ......   داستان دو  زنی که هر دو ادعای مادری بر نوزادی داشتند را شنیده اید ؟  علی ( ع )  برای تشخیص اینکه مادر حقیقی کدام است شمشیر را از نیام بیرون کشیده و می گوید طفل را به دو نیم می کنم تا هر کدام به نیمه ای از فرزند دست پیدا کنند ناگهان یکی از آن دو فریاد می کند نه من دروغ گفتم فرزند از آن من نیست  . مادر حقیقی از حق خود می گذرد تا فرزندش کشته نشود  و به این صورت علی می فهمد که اتفاقا کسی که از حق خود گذشت مادر حقیقی است . خود علی هم با بیست و پنج سال سکوت همین درس را به ما می دهد او از خلافت خود چشم می پوشد تا امت نو پای اسلام به جنگ و خون ریزی نیافتند چون او خلیفه ی بر حق بود و نمی خواست با دست یازیدن به هر وسیله به خلافت برسد . باید یاد بگیریم  " با آن چیزی که نمی توانیم تغییر دهیم کنار بیاییم " یادمان باشد که علی بیست و پنج سال سکوت کرد ولی قهر نکرد و در موارد زیادی حتا به خلفای زمان خود مشورت می داد و کمکشان هم می کرد . بنابراین از اعتصاب و نا فرمانی مدنی هم کاری پیش نمی رود .  

انتقاد بزرگ من از آقای موسوی که خود به او رای داده ام این است  باید مطمئن می شدند اکثریت قریب به اتفاق مردم  با او هستند ،  آنگاه به صحنه می آمدند .تا  کشور  را به سمت یک جنگ داخلی نمی کشیدند   . هر چند شاید بتوان گفت که او خود قربانی دسیسه های سیاهی شد که برایش ترتیب داده بودند

شاید بهتر بود یک دور  دیگر به سکوت خود ادامه می دادند .  

 وقت آن هنوز نرسیده بود !

یکی از دوستان انتقاد کرده چرا لا اقل یک خط همدردی  ننوشتم  ولی اگر بخواهم مرثیه ای هم بگویم مرثیه ای نیست که فقط  خنکایی باشد بر جگر سوخته ی باز ماندگان  ندا و ندا ها  چون ندا فقط ندای سبز پوشان نبود  ندای  ملتی است که همیشه فریب اصحاب قدرت و ثروت را خورده اند . با حداقل سلامت روانی  هر کسی بر این نکته واقف است که آسیب دیدگان چه از این جناح باشند و چه از جناح مخالف هر دو قربانی شدند و  دل همه ی  ملت از این مصیبت می سوزد .

این نوشته را به باشکوه ترین و زیبا ترین عشق خود تقدیم می کنم که اتفاقا  رای او با رای من یکی نبوده و در بینش سیاسی در ست در نقطه ی مقابل من قرار دارد   .   عشقی که هر دم در من بیشتر شعله می گیرد و مهری را که از قلبم در این نوشته  آورده ام مدیون او هستم.                           

 

نوشته شده توسط اسماعیل در 16:48 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 25 مرداد1388

کنار فرشته ها ...

سلام

 

بلاخره اومدم   ...

از کوهستان برگشتم ، با  یه دنیا حرف و غزل.....

زنبورامم که حسابی چاق شدن

از خیلی ها که اومدن و نتونستم تو این مدت براشون کامنت بزارم اینجوری شدم

حالا به مرور که میام چندتا از شعرامو براتون می نویسم به همتون سر میزنم

فعلا این دوبیت رو  داشته باشین تا بعدا بازم تو ی  همین پست خدمتتون برسم .

این دو بیت هم یه بند از یک به هم پیوسته ی چهل بیتیه ،

 

بیا تا با هم قراری بزاریم

بیا تا بوس و کناری بزاریم

کنار فرشته ها توی بهشت

بیا تا وقت نهاری بزاریم

 

جاتون خیلی خالی بود طبیعت همیشه واسه من یه گوشه از بهشت بوده

که توی دامن سبز و پر محبتش خیلی از فرشته ها رو دیدم ، بوسیدم 

و  از اون همه پاکی و  شکوه به سجده رفتم و دقایقی به نیایش مادر فرشته ها

اون ملکه ی مقدس ، و  اون کانون عشق  و  دانایی مشغول شدم .

کاش تونسته باشم احساسمو توی اون لحظه  تو  این شعرا   منتقل کرده باشم

... راستی یه شب که تنها داشتم برا خودم ستاره ها رو  میشمردم

یه دفه چند تا شهاب رد شد  . تا ساعت سه نصفه شب حدود بیست تا شهاب شمردم

کلی ذوق کردم و به هیجان اومده بودم .

وقتی برگشتم شنیدم اخبار گفته بود ...

نوشته شده توسط اسماعیل در 18:2 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 23 تیر1388

فعلا خداحافظ

سلام دوستای خوبم

 

خیلی عجله دارم باز دارم میرم ییلاق زنبورام گرسنه ی 

گرسنن سعی می کنم ازشون مرخصی بگیرم چند

نوبت بیام  پیشتون .

اگه حوصلتون گرفت مثنوی پیامبر رو یه بار  دیگه بخونین

خوندنش این روزا مناسبت داره ... !

 توی مهر و آبان سال قبله

پس :

 فعلا خداحافظ

نوشته شده توسط اسماعیل در 17:35 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 25 خرداد1388

به من از آخر خرداد بگو ...

 

این شعر رو دو سال پیش گفتم

همون سال در جشنواره ی شعر کوثر شاهرود هم خوندمش

ولی انگار ، الان هم بی مناسبت نیست برای

 همین دوباره میزارمش اینجا

خودتون قضاوت کنین...

 

توی این دنیا تو این شهر شلوغ

توی این حرفای بی ربط و دروغ

میشه با یه گشنگی عشق و فروخت

با یه تیکه نون کمی کباب و دوغ

میتونی هر جا بری هر کی باشی

بخوابی یا که بشینی یا پاشی

مث گنجشکک ناز قصه ها

بپری یکهو تو حوض نقاشی

میتونی یکی باشی بگی منم

پز بدی این تنم و این بدنم

راه بری تو کوچه حرفای مفت

هی بگی من نه منم ، نه ... من منم !

میتونی رنگا رو کم رنگ کنی

با همه مردمکا جنگ کنی

یا بازم دستای ترس و بگیری

تو راه دریا پاتو لنگ کنی

میتونی چشماتو باز آب بکشی

رو تنت آفتاب و مهتاب بکشی

با مداد رنگی بچگی آت

شبا رو پلک تَرت خواب بکشی

میتونی پل بزنی پایه بشی

عاشق دختر همسایه بشی

میتونی عشقتو ابراز کنی

تو حساب عشق سرمایه بشی

میتونی رها کنی رها بشی

یا بری عاشق بی ریا بشی

تو شبا گشنه ها رو سیر بکنی

تو سکوت ساحل بی صدا بشی

میتونی سکوت کنی یواش یواش

منو مبهوت بکنی یواش یواش

میتونی یه خورده آتیش بگیری

یا بازم فوت بکنی یواش یواش

میتونی درد باشی مرد باشی

وسط مترسکا فرد باشی

تو جهنم توی نامردمیا

میتونی سایه باشی سرد باشی

چرا اینجا میمونی بالا برو

هی نگو فردا میرم حالا برو

پر و بالت رو بکش تو آسمون

مث اون وقتا و اون سالا برو

برو از فاصله ایراد بگیر

برو صد بسته پریزاد بگیر

برو یک بوسه ی استاد بزن

برو از شاپرکا یاد بگیر

قاصدک ماه ترین مهمان کو؟

شبنم و خیس ترین باران کو؟

رقص بر ناله ی نی ٬یار چه شد؟

آیه و رایحه و ریحان کو؟

به من از حُسن خدا داد بگو

به من ازشاخه ی شمشاد بگو

خبر   از   آن   دل   آزاد   بده

به  من  از   " آخر  خرداد "  بگو ...

 

 اینم یه شعر جدید :

 

خورشید که بی فروغ ... !

  از آن حرفا !

روشن سخن دروغ ... !

 از آن حرفا  !

مستی  ز  شراب ناب

 آید به یقین

این عربده ها به دوغ ... !

از آن حرفا  !

 

نوشته شده توسط اسماعیل در 17:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 24 خرداد1388

نتیجه

از چند حال خارج نیست :

 

۱ -  هنوز مونده که  " خیلی چیزا رو از سیاست بدونم " .

۲ - این اولین بار نیست که امدادهای غیبی معادلات سیاسی

استکبار جهانی را بهم می زند .

۳ -  به آخر پاییز شیش ماه مونده   . . . !!!

 ۴ -خدایا کشور ما را از خشکسالی

 و نادانی و دروغ محافظت بفرما

نوشته شده توسط اسماعیل در 9:1 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 21 خرداد1388

انتخابات

سلام

 

هنوز انتخابات شروع نشده  ولی می خوام حدس بزنم چی میشه

شما چی فکر می کنید ؟  با اینکه هیچ تعصبی به شخص

 خاصی ندارم ولی به چند دلیل می گم رای اول با موسویه 

 با بیست الی بیست و پنج میلیون رای

 رای دوم هم احمدی نژاد با هشت الی دوازده میلیون رای

سوم کروبی با پنج الی هفت میلیون

چهارم رضایی با حداکثر چهار میلیون

 

حالا بریم سراغ دلایلم :

 

۱ -  فضای نارضایتی و چیزی که باعث شد دوازده سال پیش

خاتمی بیشترین آرا رو بیاره با الان فرقی نداره شاید بشه

 گفت مطالبات مردم بیشتر هم شده . متاسفانه بیشتر آرا هم

 واکنشی هست نسبت به وضع موجود ، نه از روی آگاهی و تحقیق .

۲ - جو عمومی مردم پس از مناظره با موسویه . و اون سه نفر

دیگه  با مناظره ها  ریزش آرا  داشتند . در دید مردم تنها کسی

 که از توی این لجن مال کردن همدیگه تمیزتر

از بقیه دراومد موسوی هست .

۳ - با روی کار اومدن موسوی ، فشار نیروهای

 مخالف به نظام به حداقل خود میرسه . و در حقیقت پتانسیل

 و فشار با یک سوپاپ اطمینان مواجه میشه

و این به حفظ نظام کمک می کنه . همینطور فشارهای

بین المللی به ایران کمتر خواهد شد .

۴ - خاطره ی خوب مردم از موسوی در دوران جنگ .

بعد ار بیست سال یه جورایی دل مردم برا موسوی تنگ شده بود .

 مخصوصا کناره گیری او از قدرت در این بیست سال

چهره ی دوست داشتنی تری از او در ذهن مردم درست کرد .

۵ -موسوی همسر زهرا رهنورد هست و اعتقاد رهنورد

 به تساوی زن و مرد ، بخش عظیمی از آرای زنان جامعه

را به سوی موسوی سرازیر می کند .

۶ -  ... و دلایل دیگه ای مثل پشتیبانی یک سری از چهره های

 سرشناس از موسوی و حتا  سیّد بودن او  کمک زیادی

 به جلب آرای مردم می کند . متاسفانه باز هم بخش زیادی ازآرا مردم

سطحی ، هیجانی یا از روی لج بازی است به قول معروف

 از بغض معاویه هست نه از حب علی . و هنوز مردم در آرا خود

واکنشی رفتار می کنند نه از روی اندیشه و اختیار .

 در این صورت حتا اگر موسوی رای بیاره نمی تونه

 کار زیادی از پیش ببره . یعنی همان بلایی که به سر

 خاتمی اومد و مردم پشتش رو خالی کردن و در دوره ی

 بعد هم گذاشتند احمدی نژاد سکان رو به دست بگیره .

.......  این فقط یه حدسه  همانطور که گفتم  هیچ

تعصبی هم ندارم اگه درست ازآب در اومد که دمم گرم .

 اگرم نه که متوجه میشم هنوز خیلی چیزا رو از سیاست

 بلد نیستم و باید مطالعه ی بیشتری داشته باشم .

در هر صورت روی حدس خود تعصبی ندارم .

 هر چند که تقریبا برام مثل روز روشنه ...

ــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــ

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل در 10:24 |  لینک ثابت   •